۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

فکر میکنی چند نفر تو دنیا باشن که بتونی بشینی پیششون و راحت از آرزوهات براشون بگی؟

۱۳۸۸ تیر ۳۰, سه‌شنبه

با یه دگمه میشه یه عالمه حرف رو پاک کرد
کاش با یه دگمه خودم محو میشدم

۱۳۸۸ تیر ۲۱, یکشنبه

تاکسی

کیفم خیلی سنگینه به زور روی شونه ام نگهش داشتم. میرسم به ایستگاه تاکسی میدون ولیعصر که تاکسی پر شده و راه میفته.
چند ثانیه بعد از من هم یه آقایی میرسه و هنوز روی سکوی ایستگاه نرفته که راننده ماشین بعدی میگه : خانوم ولیعصر؟" میگم بله. میگه: بفرمایین". و با دستش تاکسی پژو زرد رو نشون میده که نوی نو هستش و هنوز مشما هاشو نکنده.
آقاهه که بعد از من رسیده بود سیم ثانیه می چرخه و زوم کرده رو در جلو به سمت تاکسی یورتمه میره.
منم که کیفم سنگین کللی طول کشید تا حرکت کنم. ولی دیدم خیلی زور داره با این همه بار برم عقب و مچاله بشینم تا ولیعصر.
واسه همین، همه رویی که داشتم رو جمع کردم و گفتم: "آقا میشه بذارین من جلو بشینم؟"
آقاهه یه طوری نیگام کرد که من گفتم نکنه بازم فحشی که تو ذهنم داشتم میدادم رو بلند بش گفتم؟ بعدشم با یه حالت خاصی که ما بهش میگیم عشوه مادر شوهری کله اش رو پیچ داد و گفت بفرمایین و رفت دوباره عقب وایساد که با ماشین بعدی بیاد.

۱۳۸۸ تیر ۱۷, چهارشنبه

هر روز صبح

هر روز صبح صفایی داره با صدای گنجیشکا بیدارشدن، پشت دری رو کنار زدن و یه نفس عمیق کشیدن
سلام به خدا و دیدن لبخندش

۱۳۸۸ تیر ۱۶, سه‌شنبه

سلاح میکرو بیولوژی

اولین چیزی که به ذهنم رسید وقتی که غبار تو آسمون رو دیدم، یه سلاح بیولوژ یکی بود، نه که دارم "فرینج" نیگا میکنم جو گیر شده بودم


این هوا آدمو یاد پاییز میندازه...پاییز وسط تابستون می چسبه ها